خرید بک لینک
جمعه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۵ خاطره باز این حس خیلی اوقات سراغم می آد. شاید چون خیلی خاطره بازم. خاطرات خیلی یادم می مونه. گاهی می خوام ازشون فرار کنم، گاهی هم باهاشون روز را شب می کنم و شب را روز. انگار حال ارزشی نداره و خاطرات مهمند...گاهی به هر دلیل چشمت سر می خوره رو لیست دوستات تو اینستگرام، یا فیسبوک، یا لینک های کنار وبلاگت که هنوز هم داری کم و بیش توش می نویسی. وسوسه می شی، غلطک موس را می چرخونی یا انگشتت را روی گوشی می کشی و دونه دونه اسم ها و عکس هاشون از جلو چشمت رد می شن.اصلا مهم نیست چیزی هم تو این فضای مجازی می گن یا نه. اصلا مهم نیست فعالند یا نه. حتی شاید مهم نباشه الان کجان. مهم

برچسب: خاطره,باز, نویسنده: آتنا پورحسین تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:16

به سلامتی یک دور دیگه هم زدیم و رفتیم برای دور ۳۵ ام.

هنوز هم هستم و عاشق نوشتن هستم ...

هنوز هم دنبال بهانه ام برای قدم زدن با نوشته ها

...

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 0:54 | لینک |

برچسب: نویسنده: آتنا پورحسین تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:16

وقتی شیخ نمر تو عربستان اعدام شد همه چیز محیا شده بود. عربستان رفت گوشه رینگ دنیا. همه دنیا داشتند علیه ش بیانیه می دادند. وقتش بود انتقام منا و یمن را بگیریم ازش. دنیا به عربستان به چشم یک متجاوز و ضد حقوق بشر نگاه می کرد. ...اما همون شب با حمله یک عده به سفارت عربستان در تهران همه چیز برعکس شد. عربستان شد مظلوم مدعی و همه دنیا این توحش در تهران را سرزنش کردند. دیگه نه حرفی از خون شیخ نمر شد نه منا و نه یمن. ایران رفت گوشه رینگ. روابط دیپلوماسی بهم ریخت. عربستان به جنایات خودش ادامه داد و ایران درگیر پرونده توحشش شد. حتی کار به تیم های بی نوای فوتبالمون هم کشید که از جیب خودشون و بیت المال خ

برچسب: مدعیان, نویسنده: آتنا پورحسین تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:16

سید عزیزمون امر کرد و از دل برآمد و لاجرم بر دل نشست.ما نیز تکرار کردیم و از درون با شوق اشک ریختیم، به یاد هاشمی، به یاد میرحسین و یارانش، به یاد جوانان پرپر شده، عزیزان اسیر شده، به یاد جوانی از دست رفته، به یاد اخلاق و کرامت انسانی، به یاد ایران، به یاد وطن، به یاد اسلام و به یاد یاران دبستانیدرود بر مردم فهیم. خصوصا روستاییانی که با فقر وتنگدستی عزت نفس و بینش داشتند و دست رد به صدقه و رشوه به اسم یارانه سه برابری زدند. درود به مردم صبور و نجیب. درود بر جوانانی که شب و روز نداشتند و برای انتشار آگاهی تلاش کردند.و شرم باد بر آن هایی که هر گونه غیر اخلاقی را مرتکب شدند و در آخر ژست بازنده ب

برچسب: تکرار,کردیم, نویسنده: آتنا پورحسین تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:16

راستش سیاسی نوشتن را دوست ندارم. همه اش هم خدا خدا می کردم زودتر انتخابات تموم بشه که به حالت عادی خودم تو نوشتن برگردم. این چیزی هم که می خوام بگم فراتر از سیاسته.تو جشن های خیابونی بعد انتخابات اکثر شعارها اسم سه نفر تو ش بود. خاتمی، میرحسین و کروبی. انتخابات با حمایت این سه نفر جون تازه گرفت. اما اگر دقت کرده باشید اکثر افراد شعار دهنده و افراد فعال که باعث این انتخابات پرشور شدند با توجه به سنشون شاید خاتمی را اصلا ندیده باشند. این ها اکثرا زمان رفتن خاتمی بچه بودند.تو شلوغی های شنبه شب یکی داشت پای تلفن با ذوق برای نفر پشت خط از جمعیت می گفت و حیرت کرده بود از این که پلیس کاری نمی کنه و

برچسب: دوم,خرداد, نویسنده: آتنا پورحسین تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:16

چهارشنبه دهم خرداد ۱۳۹۶ قیدار چقدر خوب بود این قیدار. "من او" نشد برای ما ولی به دل نشست این قیدار خان."من او" قهرمان نداشت و همه هم قد بودند و همین باعث میشد توش زندگی کنی، ولی قیدار یه قهرمان داشت اونم قیدارخان. اما با اونم زندگی میکردی.باید درک کنی آدمهای توی قصهها را. باهاشون راه بری و بین صفحات کتاب قدم بزنی و قضاوت نکنی و فقط تماشاشون کنی. این آدمهای نه سیاه و نه سفید را.بشینی کنار دست قیدار خانی که مهمون کسی نمیشه و مهمون یه لقمهاش بشی.مثلا یه لقمه از همون آبگوشتی که وسط خیابون بار گذاشت و بوی آبگوشت گردن بَرّه از تو صفحات کتاب، وسط مترو، عصر رمضون، بلند شد زد تو صورتم.دور از چش

برچسب: قیدار, نویسنده: آتنا پورحسین تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:16

این چند روز مشغول خوندن یه سری داستان از فرانتس کافکا هستم که با داستان کوتاه مسخ شروع کردم. فکرش را هم نمی کردم که با خوندن یک داستان به ظاهر فانتزی تا حد افسردگی ذهنم درگیر بشه. انگار فکرش هر لحظه باهام هست. انگار قهرمان داستان خودم باشم. یعنی کسی که تبدیل به یک حشره کریه می شود. وقتی که صبح در رختخواب چشم باز می کنه خودش را شبیه یک سوسک می بینه که به زور حرکت می کنه. یک سوسک غول پیکر که کافکا از هر لحظه اش منظور داشته. با شرح دونه دونه وقایع انگار داره ابعاد سوسک را نشون می ده. همه چیز را واقعی توصیف می کنه. انگار داره یا تجربه شخصی خودش را می گه یا با یک سوسک هم صحبت شده. اما جالبه که چرا

برچسب: مسخکافکا, نویسنده: آتنا پورحسین تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:16

اولین بارمه که دارم از یک کتاب قبل تموم کردنش مینویسم. شاید چون ممکنه حسها لحظهای باشند و برن. شاید چون نمیشه هر کتابی را یه لقمه کرد و خورد.اولین باره که از دید نویسنده و خواننده و چیزی که نوشته نمیخوام بگم. شاید چون به من چه که اون چی میخواد. الان من مهمم که دارم میخونم.ارمیای اینجا را بهتر درک میکنم تا اون ارمیا که زیر دست و پا له شد سال شصت و هشت. ارمیای اینجا را کامل میفهمم.آره راست میگه. من هم نیمه سنتی و مدرن دارم. منتهی با نیمه مدرنم سنتی ارمیا را میفهمم و به مدرن بقیه میگم تحجر. اصلا اونی که پای اعتقاداتش تو هر شرایطی هست مدرنه و اونی که از ترس اُمّل بودن رنگ عوض میکنه ک

برچسب: بیوتنفصل, نویسنده: آتنا پورحسین تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:16

چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۶ بیوتن این هم امروز تموم شد.راست هم میگه. وتن ما دسته نداره (وطن) که بشه گرفتش. مجبوری بغلش کنی.راست هم میگه. ما خیلی وقته وتن نداریم و همه جا مسافر و مهمونیم.راست هم میگه. از یه زمانی به بعد نیمه مدرن و سنتی هر دو یک حرف را به دو زبان میزنن و از جنس ساز مخالف.با "مناو" و "قِیدار" باید زندگی میکردی و با شخصیتهاش قدم میزدی و هر کدوم رو خوب یا بد، سیاه و سفید و خاکستری فقط تماشا میکردی بیقضاوت.ولی "بیوتن" را نشد این مدلی ببینم. میتونستی هر کدوم از اخلاقها و فکرمشغولیها و دغدغههات را از نوع غلو شدهاش تو یکی از شخصیتها پیدا کنی.ارمیا واقعیت داره البته

برچسب: بیوتن, نویسنده: آتنا پورحسین تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:16

صفحه بندی